حالا که آمده ای
بمان


نمی دونم چرا توی این خراب شده
وقتی زنی از روی فقر کلیه اش رو برای همیشه می فروشه
اسمش میشه ایثار و فداکاری
ولی وقتی زنی از روی فقر بدنش رو یک ساعت در اختیار دیگری قرار میده
اسمش میشه فاحشه !
دخترک قصه ی ما ...
نه
این داستان ها ،
هم تکراری شده
و هم خنده دار
دخترک قصه ی ما به جای پسرک
عاشق دختر دیگری شده ...
در خواب هم رهایم نمی کند
در خواب هم طنازی می کند که مجنونش شوم
در خواب هم مرا به دوست داشتنش متهم می کند
همچون بیداری ...
خدایا
تو رو به این شب مسخره قسم
همه ی رقبای عشقیه مرا هر چه زودتر به عشقشان برسان !
ر.ک. مفاشیح (لیلة الرقایب ! )
پ.ن. n رکعت نمازش رو هم بزن به حساب همین رقبا !
بیهوده چشمان خود را خسته می کنی
برای دیدن گربه ی سیاه در تاریکی
گربه باید
چشم هایش را باز کند
همیشه صدای قدم های خوشبختی را می شنیدم
که از کنار من می گذشت
گویا خوشبختی
ما را نمی بیند
با مداد آبی سه بار بر آسمان بنویس :
برای خوشبخت بودن
باید
بیش از این احمق بود
کسی که می فهمد
خودکشی می کند
و کسی که زیاد می فهمد
هرگز
چرا که مردن
پایان فاجعه نیست
پ.ن. شعری از کیومرث منشی زاده
پ.ن. تقدیم به یک فریما و همه ی دغدغه هایش